خیلی دیر اومدم ولی اومدم
فرزان تو این مدت علاقه بسیار زیادی به عروسک بازی پیدا کرده بودش بار اولی که عروسکش رو بعد
از مدتها دادم دستش چنان با این عروسک بازی میکرد که نگو این عروسکو غذا میدادش و سوار چرخش
میکرد و راه میبردش و این حرکتاش باعث شد من مادر و اقای پدر ته دلمون غنج بره که ففر میتونه
نگهدار خوبی برای یک بچه دیگه باشه ولی صد افسوس که این تراژدی پایان خوشی نداشت واز
فردا اون روز عروسک شد کوزت و فرزان شد تناردیه عروسک بیچاره رو میزاشت رو زمین با سرعت
۱۰۰ از روش رد میشد یا میبردش بالای پله ها از اونجا پرتش میکرد پاینن در این موقع بود که دیگه
هیچ گاه لبخند رو لب منو مهیار نیومد
فرزان علاقه شدیدی به قصه گویی پیدا کرده و البته قصه بز بز قندی و جالب اینجاست که این قصه
نه توش بز بز قندی داره نه گرگ تا میبرمش تو تخت بخوابونمش سریع میگه مو مو که ترجمه لطفا
بزبز قندی رو تعریف بکن هستش

این داستان سه شخصیت به نام شنگول و منگول و حبه انگور داره که اولش اسمی ازشون برده میشه
گربه به جای گرگه خانوم بزی مهیاره که میره سرکار و هیچ گرگی این بچه ها رو نمیخوره و فقط
سفارش پشت سفارش به فرزان میشه که نزاره گربه لب تاب مهیارو ببره و در پایان هم گرگه توسط
بزی میمیره این داستان شاید ۱۰ بار تکرار بشه ولی دریغ از این که دوتاش عین هم باشه یهو ممکنه
تو یه داستانش کروکوتیل هم داشته باشه
بیشتر از این که لذت بازی کردن با اسباب بازیاشو ببره از خورد کردنشون لذت میبره و تمام اسباب
بازیهاش نه چرخ دارند نه دست و نه پا
از نظر حرف زدن هم خیلی کند عمل میکنه هنوز جمله نمیگه ولی اشم ماما رو خوب میگه
که همون چشم مامان خودمونه بهش میگم فرزان نریزیا میگه اشم ماما
از حمام کردن و مسواک زدن بیزاره و من و مهیار باید بریزیم سرش ببریمش حمام یا دهنشو باز کنیم
مسواک بزنه کلا با بهداشت فردی میونه خوبی نداره تا میگیم فرزان بوی بد میدی میره سراغ افتر شیو
و اصرار داره براش بزنیم
هفته پیش تولد ۴۹ سالگی پدر بزرگ فرزان بود که رفتیم و فرزان حسابی شمع فوت کرد و فهمیدیم
که فرزان تا ۶ ماه دیگه صاحب یک عدد بچه عمو میشود
اخه فرزان هنوز ۱ هفتش بود همه فهمیدند من باردارم ما خیلی شگفت زده شدیم و گفتیم علم بهتر
است یا ثروت
و خبر اخر اینکه بلاخره ما تصمیم به جا به جایی گرفتیم و از جای جدید باهاتون ارتباط برقرار میکنیم
در اینجارو گل نگیرید هستیم فعلا باییییییییی