بوی گل سوسن و یاسمن امد
گفتم سر هر فصلی میام خدا رو شکر بد قولی نکردم و تو فصل
زمستان اومدم یک اپی بکنم
درسته که میگن بن لادن مردو تموم شد
اماااااااااااا سریازان
گمنامی داره که یکیش تو خونه ماست
اخ چی بگم از غیرت این نیم
وجبی که عقایدش با اعراب جاهلیت تطابق داره
دارم فوتبال نگاه میکنم خیلی شیک میاد تلویزیون رو خاموش میکنه
میگم فرزااااااااااااااااااااان داشتم میدیدم میگه نه این بازی مرداست
تو دختری اینا شورت پوشیدن نمیشه ببینی
داریم با هم دنبال بازی میکنیم نوبت من بود چشم بزارم
داشت
میرفت قایم بشه یهو با سرعت برگشت و گفت باید بیایی زیر
تابلویی
که عکس خانومه هست چشم بزاری اخه تو زنی
پسرخواهرم
تلفن زده بود با من حرف بزنه و فرزان گوشی رو برداشت و حرف زد
و
قطع کردش بهش میگم فرزانننن چرا قطع کردی گفت اخه مردا باید با
مردا حرف بزنن زنا با زنا و بماند خودش روزی هزار بار با دوستام
میحرفه
خلاصه روزگاری داریم از دست این فینگیلی که میگن بهش روزگار ....
روزی هزار بار با هم دعوامون میشه و جدیدن دست به
قهرشم
بالا رفته تا بهش بگم فرزان تندی میره قهر میکنه و
باید کلی منتشو
بکشم و اقا پرو تر از قبل برگرده از اتاق بیرون
الان دقیقا حال اون عروسایی رو دارم که مادر شوهراشون میومدن تو
اتاق بینشون میخوابیدن و چهار چشمی مراقبشون بودن که دست
از پا خطا نکنن چون خودم یکی این مدلیشو تو خونه دارم و عجب
اوضاعی داریم مثلا داره بازی میکنه میگه برید با مهیار تو اتاق حرف
بزنید درم ببندید و باباشم که انگار بهترین حرفو زدن با سر شیرجه
میره تو اتاق اما هنوز ما نرفته با سرعت نور میاد دروباز میکنه
ببینه
میتونه مچ ما رو بگیره یا نه
شبا وقتی میخواد بخوابه تا خوابش ببره رو تخت ما هستش و تا
وقتی خوابش میخواد سنگین میشه یا پتو رو میزنه کنار
ما رو چک
میکنه یا باید باباش دستشو نشون بده 
خلاصه من کلا از هیچ طرفی شانس نیوردم تا وقتی عقد کرده بودم
مامانم به هوای لوله شوفاز و گرما میومد دم در اتاق میخوابید وقتیم
شوهر کردم سریع حامله شدم و الانم که بچم از اب و گل در
اومده
پروژه مچ گیرون دارم(خوبه دارم و این وضعمه ) نیاز به توضیح
دارد
و اما حرفای قلمبه و سلمبش
چند روز پیش ها هی داشت اذیت میکرد و شیطونی منم زیر لب
بهش گفتم عجب بیشعوریه یهو برگشته به من میگه تو الان چی
گفتی هان یالا بگو چی گفتی منم گفتم هیچی بابا گفت چرا حرف
بد
زدی و دویده پیش باباش میگه مادر و پدرش اینو چه جوری تربیت
کردن
اینقدر بی ادب بار اومده
با جاریم و برادر شوهرم رفتن بیرون تو ماشین برگشته به جاریم میگه
مریم میدونی من خیلی عوضیم و جاریم میگه نه فرزان تو خوبی و کی
گفته تو عوضی هستی و فرزان میگه کسی نگفته ولی میدونم خیلی
عوضیم اخه من خیلی پدرو مادرم رو اذیت میکنم
عموش گفته خوب
تو بچه ای نمیدونی داری اذیت میکنی و فرزان گفته چرا مخصوصا
اذیت میکنم
تو خونه مامانم اینا دامادمون بهش میگه فرزان غذا خوب بخور
بزار
بزرگ بشی و شیر بخور بزار استخونت رشد کنه برگشته میگه
اره
من الان خیلی کوچولو هستم استخونم رشد نکرده تازه شومبولم هم
کوچولوهستش ولی بابام رو ندیدید ..............(سانسور مستهجن
نتی
تازشم همه میدونن که مدل شومبول دخترونه با پسرونه فرق
داره
(مرسی اطلاع عمومی)مال دخترا مدلشون کنده شدست والا اینو
نمیدونم از کجا دیده
تو خونه هر چیزی خراب میشه و شکستست فرزان میبره اونو قایم
میکنه میگه وقتی بزرگ شدم عروسی کردم میبرم
خونمون و بیچاره
زنش که چقدر ات و اشغال باید ببینه از مغزی در
گرفته تا قفل
شکسته و کفگیر بی دسته
هر از گاهی میپرسه که شوهر عمه باباش
چه جوری رفت پیش
اقا خدا و منم باید براش توضیح بدم اون حالش بد
بود و درد داشت و
خدا برد پیشش که خوبش بکنه
اومده بهم میگه مامان
تو چرا اون
موقع حالت بد بود نرفتی پیش خدا و بهش میگم نه نه دور
از جونم
حالا زوده میگه مامان اگر میخوای بری پیش خدا برو من گریه
نمیکنم
پیش مهیار میمونم ها منم میگم فرزان هر
وقت خدا بیاد دنبالم
میرم
حالا اینجا هستم برگشته میگه کاشکی خدا با اسپرتیج بیاد
دنبالت
راستی کمربندتم ببندیااااااااااااااااااااااا 
میخواد زمزمه رو ببینه میگه لطفا بزنید خواهر فارسی وان
چند وقتی بود که هی فرزان رو اذیت میکردیم و میگفتیم
فرزان
میخوایم یک بچه دیگه بیاریم و تو رو میخوایم بندازیم تو کیسه و
بزاریم
دم در چون اون عکس العملهایی که نشون میدادش کلی با
مزه
بودش و ما بی خیال از همه جا تو حال و
هوای اذیت فرزان بودیم
اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من/ ساناز حسام عجیبه و چرا ........ نمیشم
ساناز/کارت زیاد بوده نگران نباش بد به دلت راه
نده
بلاخره چند روز گذشتو با اصرار ساناز
دوستم رفتم بی بی چک
خریدم و واییییییییی بلافاصله مثبت بود انگار کوبیدنم
رو زمین
بلافاصله زنگ زدم و دوست جون بعد کلی قر و
غمیش تازه رفتش
تو فاز غصه و حالا نمیدونستیم چه جوری به بابای
بچه بگیم
خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودمون
قرار شد غافلگیرش
کنیم و به اصطلاح خودش بره بی بی چک رو بخره
و دوباره سناریو
فرزان تکرار شد دوست جونا خوب یادشونه 
لحظات لحظات تاریخی بودش درست عین قبل
انقلاب و ورود......
که جو یک طوری بودش نمیتونم حسای بد اون
روزا رو بگم
فقط مینویسم که اگر زمانی دومی رو خواستم و
نتونستم بیارم
بدونم علتش چی بوده
خلاصه شوهر گرانمایه احساس مردی رو داشت که
زنی از دیار
شهر.................وو اومده و خفتش کرده
و لامپ خودشو روشن
کرده که همسری ببره عقدش کنه
روزای بدی بود خیلی بد نمیخوام
بنویسم شایدم نوشتمش ولی
الان نه و اگر کمکای نگین و ماری جونم و ساناز عزیزم
نبود نمیدونم
چی میشد
در عرض ۳ روز هم باید دکتر پیدا میکردم و هم باید
میرفتم زیر بار
این کار و خوب طبیعتا دکترا قبول نمیکردن و یکی
از دوستام سه
تا دکتر پیدا کرد و هر کدوم چیزی میگفتن و بلاخره
با یکیشون
هماهنگ کردم وروزی که تهران پر برف شدید
بود رفتم
یادمه اون روز وحشتناک برفی بود و تمام درختای
جردن شکسته
بود و با چه بدبختی با فرزان رفتیم و روز اول دکتر
قرص گذاشت تا به
خو/ن/ریزی بیوفتم و بعدشم استراحت مطلق داد و بماند که
۳
ساعت تو ترافیک مونده بودیم و وقتی هم
اومدیم نمیشد وارد
کوچه بشیم از شدت برف
اون روز حال درستی نداشتم ولیییییییییییییییییییی
بدبختی اصلی
برای فرداش بود که ساکشن انجام میشد و
واقعا مردم و زنده
شدم از درد یادمه وقتی کارم تموم
شد فقط زنگ زدم به ساناز
زجه میزدم از درد و انقدر هوارررررررر زدم که مهیارم تا
خونه پا به پام
گریه میکردش اه که چه حالی بود اون روزا
ولی باز خیلی چیزا فهمیدم و کلی
ادم مهربون دور و برم رو
شناختم و دوستای که از شدت غم و
غصه صداشون گرفته بود
و لی میخواستن منو شاد بکنن و دوستایی که تو این مدت
به خاطرم
کلی گریه کردن نه از این گریه های اشک
تمساحی و همینطور
خیلیییییییییی ها رو شناختم خیلی
هااااااااااااااااااااااااااااااا
کوفت حالا اون دماغای اویزونتون رو
بگیرید تا اپ بعدی
زین پس اگر اپ نکردیم یا حامله ایم
یا داریم میزایم تا رفتیم سقط
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط ِازاده
|
